برای بدست آوردن خاطرات جدید، من از خاطرات قدیم گذشتم. یک بار برای صالح چیزی نوشتم. این شعر را به تو تقدیم می کنم که هنوز بر نیمکتی نشسته ای و سیگار میکشی. صبر باید از تو یاد بگیرد.چیزی شبیه به این نوشتم. یادم نیست.هیچکس نمی داند در کوچه سهراب زاده چه خبر بود. کسی نمی دانست که چرا آن همه کتاب در بالای پشت بام جمع شده بود و چرا من از بین ان همه کتاب بارانخورده، نوشته های ریچارد برایتیگان را انتخاب کردم. اما من فهمیدم. فهمیدم که صاحبخانه ام معلم بوده است و کمی از معلمی دیگر پس از عمری پشیمان است و پشیمانی حالا سودی ندارد. موهایش سفید است و قبلا کتابی در مورد باران و تهران و چتر و خانم نوشته است. من آن کتاب را خواندم و فهمیدم که باران و چتر و خانم در تهران مهم هستند در غیراین صورت این شهر را نمی توان تحمل کرد. کسی ندانست که چرا من دوست داشتم در قند هندوانه باشم. کسی از طبقه چهارم خبر ندارد. کسی دیگر همسایه طبقه سوم را نمی شناسد و آخر هم نفهمیدم که همسایه طبقه دوم آیا به امریکا رفت یا نه و چرا همسایه طبقه اول انقدر بد بود و ماجراها داشت. شاید خاصیت طبقه اول این است.کسی اینها را ندانست. کسی این ها را نمی خواهد بداند. گاهی با دوستان قدیم عکسی رد و بدل می کنیم. بی ان که به روی خودمان بیاوریم در ترافیک، پشت فرمان صفحه موبایلمان را چک می کنیم و لبخند می زنیم و چراغ سبز می شود. همه چیز فراموش می شود و باز هم کسی نمی داند که چرا کسی امروز پشت چراغ قرمز لبخند زد و برای چند ثانیه پدال گاز را زیر انگشت پای راستش بیشتر فشار داد. آن همه سال ها در این چند لحظه سایش لاستیک و آسفالت تمام شد.امروز سه شنبه است و فردا چهارشنبه است. چهارده روز است می خواهم رز آبی بخرم. عید هم چهارده روز بود. در
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی